خرید بک لینک
حدود ساعت دو ظهر توی تاکسی ، وقتی قرار بود برای اولین بار الف رو به عنوان ناهمکلاسی و کمی بیشتر ببینم، بعد از مدتها به تصویری از خودم رسیدم ک فک می کنم نزدیکشم. اینکه چرا تو اون لحظات به همچین تصویری رسیدم، فکر میکنم در واقع ناخودآگاهم داشت خبر از طوفان هفتههای آینده میداد. تو یه چاه عمیق نشستم تنها. و همه اتفافات و آدم های خوب زندگیم نهایت یه منظره دوست داشتی دور از دسترسن برام. این تصویر الهام گرفته از داستان "سرگذشت پرنده کوکی" موراکامیه به احتمال زیاد. گاهی اشعههای گرم آفتاب رو روی پوستم حس میکنم. گاهی کسی رو میبینم که دست تکون میده از سر چاه و بهش سلام میکنم. اما در نهایت هنوز اونجام توی عمق چاه. ولی امیدوار بلخره کسی راهی برای ورود به اعماق چاه پیدا کنه.  و چرا افتادم اونجا؟ نمی دونم. حافظهم پاک شده.  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کریمی‌پور تاريخ: شنبه 18 تير 1401 ساعت: 15:59

حتی الان دلم برای اون پسرهی کچل سر میدون ونک که تراکت پخش میکرد و گاهی تو صف طویل تاکسیای کرج وایمیسادم نگاهش میکردم و برای در کردن خستگی مغزم و فراموش کردن بار سنگین کوله رو دوشم، قصه زندگیشو حدس میزدم هم تنگ شده. امیدوارم حالت خوب باشه پسرهی کچل و تجربه های عجیبی تو این بیشتر از یک سال و نیم ندیدنت کسب کرده باشی. اینجا که فقط مسیر تخت، لبتاب، و پارک سر کوچه قفل نشده هنوز.

برچسب: نویسنده: بنیامین کریمی‌پور تاريخ: شنبه 16 بهمن 1400 ساعت: 18:52

با سه نفر حرف میزدم. از سه نقطه مختلف دنیا: سوئد، آمریکا، ایران. هرسه نفر دو تا نقطه مشترک داشتن: یکی من، یکی تنهایی و عطش پیدا کردن کسی که بفهمتشون و بهشون بگه چرا شب بی خواب میشن. با خودم فکر کردم عجیب نیست؟ که فکر میکنیم شبا فقط خودمون بیداری میزنه به سرمون و بقیه تخت خوابیدن؟ در حلیکه میلیون ها آدم روی تخت شون با ارواح تجربه های تلخ گذشته و هیوالای آینده مبهم میجنگن. و بعد به یه موضوع به ظاهر بی ربط فکر کردم. که چقدر نوشتن سخته، و شاید فکر کنیم عجیب نیس یه نفر مثلن ده سال وقتشو میذاره برای یه کتاب؟ ولی هنوز بعد قرن ها نویسندگی یه شغل محسوب میشه و مردم پول میدن تا کتاب بخرن. اگر کار بزرگی نبود مثل خیلی از شغل ها کم کم محو میشد. مثلن شیرفروش. دیگه کسی نیس که بیاد و در خونه یه شیشه شیر بذاره هر روز صبح. چون الان ما یخچال داریم. ولی برعکس یخچال که مشکلش حل شده، هنوز آدما احتیاج دارن یکی دست کنه تو کاسه سرشون و بهشون بگه دقیقن داره چی میگذره توش. نویسنده هایی که روزها و شب ها دونه دونه افکارشونو خط میکنن تا ما شبا تو تخت کتاباشونو بخونیم و حس کنیم افکارمون به نوشته درومده و نهایتن زیر یکیش خط بکشیم. شب رو باخیال راحت تری بخوابیم. چون حالا فهمیدیم چه مرگمونه.   ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کریمی‌پور تاريخ: شنبه 16 بهمن 1400 ساعت: 18:52

(این یادداشت اواسط اردیبهشت نوشته شده. و حالا اون روز ها چقدر دور و قشنگ به نظر میان.)خوشبختی و آرامش برای من یعنی ظهر گرم و لذت بخش اردیبهشتی توی خیابون ها قدم زدن .اونقدی وقت داشته باشی که بتونی کارهای معمولی خودت رو سر و سامون بدی. خریدای کوچیک کنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 17:55

۱۲ ظهر از خواب پاشدم. بعد از چند روز توهم کرونا داشتن تبمو گرفتم. تب نداشتم. اما از استرس و حال بد داغ بودم. صبونه چنتا ساقه طلایی بی مزه و چایی خوردم و چنتا گردو . هیچی مزه نداشت. لیوانمو محض احتیاط جدا کردم اوردم توی اتاقم. پنجره رو باز کردم و جریاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 17:55

من با اصل یک سری کارها مخالفم. با کانتکور زدن، انواع و اقسام پودر هایی که روی پوست بیچاره مون میشینه تا بی نقص به نظر بیایم، من با همه اینا از ریشه مشکل دارم. بیاید قبول کنیم همه ما آدما رو پوستمون لک داریم. چرا باید لکارو بپوشونیم؟ که دیگه تعجب کنیمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 17:55

چند روز پیش، موقع پاک کردن یک سبد لوبیا، یه پادکست از مدرسه زندگی فارسی برای خودم پلی کردم. راجع به رقصیدن و فلسفه اش بود. میگفت که ما آدما موقع رقصیدن معمولا حواسمون هست "مسخره" نباشیم. یه وقت حرکتی نکنیم که کسی به نظرش بد بیاد. اما اصولن رقص برای اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 17:55

اندر احوالات این روزها، همین که رفتم یه آهنگ قدیمی از کوروس دانلود کردم و کامنت ملت رو خوندم که نوشته بودن چقدر با ابن آهنگ قدیما تو عروسیا قر دادن و چقدر دلشون برای سادگی و خوشی اون موقعا تنگ شده و با چشمی پر اشک و غرق در نوستالژیا لرزوندم...

برچسب: نویسنده: بنیامین کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 17:55

میدونم که سال های آینده که به این روزها نگاه کنم دلم به حال خودم میسوزه که چطور طاقت آوردم. نه وایسا. شایدم بگم چقدر خوش خیال و آروم بودم. کی میدونه شاید بگم خوش به حالم که نگران حمله زامبیا نبودم. کاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 29 دی 1399 ساعت: 17:04

"I'm scared". she said. "These days I feel like a snail without a shell" South of the Border, West of the Sun Haruki Murakami

برچسب: نویسنده: بنیامین کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 29 دی 1399 ساعت: 17:04

ترس چند ماه پیش من این بود که موقع خواب زلزله بیاد و گلدون های بالای تختم بیفتن روی سرم یا وقتی پشت میز کارم نشستم نصف ساختمون زیر پاهام بریزن. ترس پنج ماه پیشم این بود که کارم رو از دست بدم و تا ابد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 29 دی 1399 ساعت: 17:04

یکی از عجیب ترین تجربه هایی که داشتم توی زندگیم این بوده که اون اوایل که با عین آشنا شده بودم، وقتی از علاقهم به نوشتن بهش گفتم جوری محکم بهم گفت که میتونم یه روزی به رویام نزدیک بشم و یه آینده خیلی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 29 دی 1399 ساعت: 17:04

همیشه برام آدمایی که مواظبن صفحه های کتابشون تا نشه و یه خطم روش نیفته عجیب بودن. از وقتی یادم میاد با هرچی دم دستم بوده زیر جمله های کتابا خط کشیدم و گاهن حسم رو نوشتم همون قسمت. با کتابم غذا خوردم، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 29 دی 1399 ساعت: 17:04

نسل برقراری مداوم ارتباط توی کوپه ۳ پیرزن نشسته اند. هرسه چادری . دوتا میانسال . یکی پیرتر. یک ربع بعد از سوار شدن ، قابلمه هایشان را باز کردند و خوراک مرغ وترشی خوردند . نزدیک به دویست و پنجاه بار به ادمهای دیگر کوپه تعارف کردند . هر چند وقت یکبار یکی از زنها دست به سر آن یکی میکشد و بعد خیلی مهربان روسری ان را جلوتر میکشد . خیلی مراقب هم هستند که مویشان دیده نشود . همش به من و دختر دانشجوی دیگر با تعجب نگاه میکنند. همه اش نگرانند جای مارا تنگ کرده باشند . میروند مشهد . ان دختر دیگر ،که ورامین سوار شد، مادرش آمد ک کوپه را بررسی کند. نگران ترین مادری بود ک می دیدم . چندبار گفت دخترم فقط آژانس بانوان! من هم چندبارخداروشکر کردم که مامانم عین خیالش نیست که چاهار سال آژانس غیر بانوان نشسته ام . مردی هم توی کوپه هست . تا ورامین با او تنها بودم . مقدار زیادی اضافه وزن و سیبیل دارد . وقتی داشتم ساندویچم را باز میکردم طوری نگاهم کرد که خلاف عادتم بهش تعارف کردم. که برنداشت البته . مهربان است . با همه ی این اوصاف نگار جان دیگر قطار کوپه ای سوار نشو لطفا:) + تاريخ دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۶ساعت 9:56 نويسنده نگآر | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 0:05

نسل برقراری مداوم ارتباط توی کوپه ۳ پیرزن نشسته اند. هرسه چادری . دوتا میانسال . یکی پیرتر. یک ربع بعد از سوار شدن ، قابلمه هایشان را باز کردند و خوراک مرغ وترشی خوردند . نزدیک به دویست و پنجاه بار به ادمهای دیگر کوپه تعارف کردند . هر چند وقت یکبار یکی از زنها دست به سر آن یکی میکشد و بعد خیلی مهربان روسری ان را جلوتر میکشد . خیلی مراقب هم هستند که مویشان دیده نشود . همش به من و دختر دانشجوی دیگر با تعجب نگاه میکنند. همه اش نگرانند جای مارا تنگ کرده باشند . میروند مشهد . ان دختر دیگر ،که ورامین سوار شد، مادرش آمد ک کوپه را بررسی کند. نگران ترین مادری بود ک می دیدم . چندبار گفت دخترم فقط آژانس بانوان! من هم چندبارخداروشکر کردم که مامانم عین خیالش نیست که چاهارادامه مطلب

برچسب: برقراری, نویسنده: بنیامین کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 6:48

صفحه بندی