a poetic description of depression
-
تاریخ: 1401/4/18 ساعت: 15:59
حدود ساعت دو ظهر توی تاکسی ، وقتی قرار بود برای اولین بار الف رو به عنوان ناهمکلاسی و کمی بیشتر ببینم، بعد از مدتها به تصویری از خودم رسیدم ک فک می کنم نزدیکشم. اینکه چرا تو اون لحظات به همچین تصویری رسیدم، فکر میکنم در واقع ناخودآگاهم داشت خبر از طوفان هفتههای آینده میداد. تو یه چاه عمیق نشستم تنها...
در کسل ترین حالت اینجانب
-
تاریخ: 1400/11/16 ساعت: 18:52
حتی الان دلم برای اون پسرهی کچل سر میدون ونک که تراکت پخش میکرد و گاهی تو صف طویل تاکسیای کرج وایمیسادم نگاهش میکردم و برای در کردن خستگی مغزم و فراموش کردن بار سنگین کوله رو دوشم، قصه زندگیشو حدس میزدم هم تنگ شده. امیدوارم حالت خوب باشه پسرهی کچل و تجربه های عجیبی تو این بیشتر از یک سال و نیم ندیدن...
شیر فروش vs نویسنده
-
تاریخ: 1400/11/16 ساعت: 18:52
با سه نفر حرف میزدم. از سه نقطه مختلف دنیا: سوئد، آمریکا، ایران. هرسه نفر دو تا نقطه مشترک داشتن: یکی من، یکی تنهایی و عطش پیدا کردن کسی که بفهمتشون و بهشون بگه چرا شب بی خواب میشن. با خودم فکر کردم عجیب نیست؟ که فکر میکنیم شبا فقط خودمون بیداری میزنه به سرمون و بقیه تخت خوابیدن؟ در حلیکه میلیون ها ...
Melted ice cream
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:55
(این یادداشت اواسط اردیبهشت نوشته شده. و حالا اون روز ها چقدر دور و قشنگ به نظر میان.)خوشبختی و آرامش برای من یعنی ظهر گرم و لذت بخش اردیبهشتی توی خیابون ها قدم زدن .اونقدی وقت داشته باشی که بتونی کارهای معمولی خودت رو سر و سامون بدی. خریدای کوچیک کن
کجا رفتی برنادت؟
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:55
۱۲ ظهر از خواب پاشدم. بعد از چند روز توهم کرونا داشتن تبمو گرفتم. تب نداشتم. اما از استرس و حال بد داغ بودم. صبونه چنتا ساقه طلایی بی مزه و چایی خوردم و چنتا گردو . هیچی مزه نداشت. لیوانمو محض احتیاط جدا کردم اوردم توی اتاقم. پنجره رو باز کردم و جریا
ادیت
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:55
من با اصل یک سری کارها مخالفم. با کانتکور زدن، انواع و اقسام پودر هایی که روی پوست بیچاره مون میشینه تا بی نقص به نظر بیایم، من با همه اینا از ریشه مشکل دارم. بیاید قبول کنیم همه ما آدما رو پوستمون لک داریم. چرا باید لکارو بپوشونیم؟ که دیگه تعجب کنیم
تا وقت هست برقص
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:55
چند روز پیش، موقع پاک کردن یک سبد لوبیا،xa0یه پادکست از مدرسه زندگی فارسیxa0برای خودم پلی کردم. راجع به رقصیدن و فلسفه اش بود. میگفت که ما آدماxa0موقع رقصیدن معمولا حواسمون هست "مسخره" نباشیم. یه وقت حرکتی نکنیم که کسی به نظرش بد بیاد. اما اصولن رقص برای ا
وقتی خوابه چشات
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:55
اندر احوالات این روزها، همین که رفتم یه آهنگ قدیمی از کوروس دانلود کردم و کامنت ملت رو خوندم که نوشته بودن چقدر با ابن آهنگ قدیما تو عروسیا قر دادن و چقدر دلشون برای سادگی و خوشی اون موقعا تنگ شده و با چشمی پرxa0اشک و غرق در نوستالژیا لرزوندم...
ناز هم معبود من اندازه دارد
-
تاریخ: 1399/10/29 ساعت: 17:04
میدونم که سال های آینده که به این روزها نگاه کنم دلم به حال خودم میسوزه که چطور طاقت آوردم. نه وایسا. شایدم بگم چقدر خوش خیال و آروم بودم. کی میدونه شاید بگم خوش به حالم که نگران حمله زامبیا نبودم. کا
mood
-
تاریخ: 1399/10/29 ساعت: 17:04
[unable to retrieve full-text content]"I'm scared". she said. "These days I feel like a snail without a shell" South of the Border, West of the Sun Haruki Murakami
ترس ها همان زندگی هستند
-
تاریخ: 1399/10/29 ساعت: 17:04
ترس چند ماه پیش من این بود که موقع خواب زلزله بیاد و گلدون های بالای تختم بیفتن روی سرمxa0یا وقتی پشت میز کارم نشستمxa0نصف ساختمون زیر پاهام بریزن. ترس پنج ماه پیشم این بود که کارم رو از دست بدم و تا ابد
خواب درخت
-
تاریخ: 1399/10/29 ساعت: 17:04
یکی از عجیب ترین تجربه هایی که داشتم توی زندگیم این بوده که اون اوایل که باxa0عین آشناxa0شده بودم، وقتی از علاقهم به نوشتن بهش گفتم جوری محکم بهم گفت که میتونم یه روزی به رویام نزدیک بشم و یه آینده خیلی
یادداشتی از طرف آدم فضایی ها
-
تاریخ: 1399/10/29 ساعت: 17:04
همیشه برام آدمایی که مواظبن صفحه های کتابشون تا نشه و یه خطم روش نیفتهxa0عجیب بودن. از وقتی یادم میاد با هرچی دم دستم بوده زیر جمله های کتابا خط کشیدم و گاهن حسم رو نوشتم همون قسمت. با کتابم غذا خوردم،
نسل برقراری مداوم ارتباط
-
تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 0:05
نسل برقراری مداوم ارتباط توی کوپه ۳ پیرزن نشسته اند. هرسه چادری . دوتا میانسال . یکی پیرتر. یک ربع بعد از سوار شدن ، قابلمه هایشان را باز کردند و خوراک مرغ وترشی خوردند . نزدیک به دویست و پنجاه بار به ادمهای دیگر کوپه تعارف کردند . هر چند وقت یکبار یکی از زنها دست به سر آن یکی میکشد و بعد خیلی مهربا...
نسل برقراری مداوم ارتباط
-
تاریخ: 1396/9/14 ساعت: 6:48
نسل برقراری مداوم ارتباط توی کوپه ۳ پیرزن نشسته اند. هرسه چادری . دوتا میانسال . یکی پیرتر. یک ربع بعد از سوار شدن ، قابلمه هایشان را باز کردند و خوراک مرغ وترشی خوردند . نزدیک به دویست و پنجاه بار به ادمهای دیگر کوپه تعارف کردند . هر چند وقت یکبار یکی از زنها دست به سر آن یکی میکشد و بعد خیلی مهربا...
=)
-
تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 5:16
من هستم. قتل های اخیر زنجیره ای تو. خواستم بگویم آن ریشه هایی که تورا و این شهر را که در اینجا میشود آن شهر ترک شده را ، بغل گرفته بودند، حالا کنده شده از خاک بیرون مانده و دارد میگندد. خواستم بگویم ببین تورابخدا زندگی را .شعر میگویی در وصف چسبانندگی ات به معشوق و خودت را به ریشه های پیچ خورده دورش ...
تَکرار نمیشود
-
تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 5:16
اتفاقی که ممکن است یکبار رخ بدهد. ممکن است یکبار دیگر همان ملات و مواد را کنار هم بگذاری، همه چیز را مثل دفعه پیش بچینی ولی هیچ وقت نتوانی نتیجه قبلی را تکرار کنی. "سوروکو تازاکی بی رنگ و سالهای زیارتش" هاروکی موراکامی برچسبها: هایلایت
معماران عزیز، توجه بفرمایید
-
تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 5:16
معماران عزیز، توجه بفرمایید صبح، از یک ربع به نه تا ساعت ده و نیم تو خونه ما مراسمی برپاست بنام تمیز کاری. بینش پر سر وصدا ترین صبونه خوردن دنیا توسط مامان و بابام اتفاق میفته .به این ترتیب که لیوان رو پس از هربار هورت
رویای کمی تا قسمتی چیپِ دبیرستان
-
تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 5:16
یادم میاد دبیرستان که بودم، همیشه پنکک و ریمل میزدم.فک میکردم به اندازه کافی خوشگل نیستم و باید برای خوشگلی یکاری بکنم.همیشه ی خدا یه گوشه ذهنم مشغول بود که آیا پوستم به اندازه کافی با پودر پوشیده شده یا مژه هام بلند هست؟ توی ذهنم یه ف
بهش فک نکن بهش فک نکن بهش فک
-
تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 5:16
تو نباید هیچوقت فکر کنی که همه چیز ریخته بهم. همون لحظه ای که به ذهنت رسید همه چیز ریخته بهم و تو وسط یه آشفته بازارxa0 وایسادی ، همون لحظه چشماتو ببند به یه چیز درخشان ،هرچیزی، فکر کن و چشماتو باز کن و یه نفس عمیق بکشxa0 و مثل اسکارلت توی بر باد رفته بگو که امروز نمیتونی بهش فکر کنی.فردا برای فکر ک...